عصباني نشويم يا عصبانيت خود را کنترل کنيم؟

 

 

                                                           

عصبانيت و بحث

معياری که برمبنی آن متوجه شويم که ما اکنون عصبانی شده‌ايم و لذا بايد فورا بحث و گفتگو را خاتمه بدهيم چِست؟

نه تنها اين است که بايد دقت کنيم آيا عصبانی هستيم يا نه بلکه شايد مهمتر اين است که خيلی به عصبانيت خود کاری نداشته باشيم بلکه به عصبانی شدن طرف مقابل خود دقت کنيم. اگر او را عصبانی ديديم فورا بحث و گفتگو را خاتمه دهيم. زيرا بسياری مواقع در حالی که خودمان عصبانی هستيم (هرچند که خيلی مواقع علت اين عصبانيت رفتار طرف است) تصور ميکنيم که ما عصبانی نيستم و بلکه آن طرف عصبانی است در حاليکه اينطور نيست. ولی بهرحال حتی اگر واقعا ما عصبانی نباشيم بلکه آن طرف عصبانی باشد هرگونه بحث و گفتگو بی‌فايده است زيرا تمامی آن صحبتها در محدوده تفکرات القائات افکار منفی است و نه در محدوده افکار منطقی و استدلالی و ما هم ميدانيم افکار منفی دشمن واقعی ما انسانها هستند پس بايد فورا بطور موثری رفتار و صحبتهای خود را قطع کنيم! و اين دو انسان در آن مقطع زمانی به برده دشمنان خود تبديل شده اند و بايد فورا از بردگی خود را آزاد کنند.

عصباني نشويم يا عصبانيت خود را کنترل کنيم؟ کداميک؟

ظاهراً چندان با هم فرق ندارند، يعني تقريباً هر دو، يک کار هستند و فقط از نظر کلامي فرق دارند. ولي شايد اينطور نباشد يعني تفاوت بسيار مهمي داشته باشند.

شايد فکر کنيم مورد اول همان مورد دوم باشد (ولي مورد دوم همان مورد اول نباشد)! يعني کسيکه..

کسيکه عصباني نميشود در حقيقت عصبانيت خود را کنترل ميکند ولي عصباني شده است! و عصبانيت خود را بهرصورت کنترل ميکند. ولي چنين چيزي براي بشريت ممکن نيست که عصباني نشود مگر آنکه 1)اصلاً موضوع مورد بحث يا مورد عصبانيت را اصلاً نفهميده است يا 2) به علت ضعف قواي جسماني يا قواي اجتماعي، قدرت عصبانيت را ندارد و لذا بجاي عصباني شدن افسرده و غم‌زده ميشود ولي نکته مهم اين است که «هيچ بشري قدرت اين را ندارد که اگر در شرايطي قرار گيرد که موضوع مورد عصبانيت را بفهمد و قدرت عصبانيت را پيدا کند، عصباني نشود»

ولي آيا واقعاً بشريت اينقدر ضعيف است که -در شرايط فوق- نتواند عصباني نشود يعني حتماً عصباني ميشود؟؟

اگر انساني پيدا شد که چنين قدرتي داشته باشد که -در شرايط فوق- بتواند عصباني نشود يعني واقعاً اصلاً عصباني نشود، چطور؟

چنين انساني قطعاً پرواز خود را بسوي ابديت و بينهايت شروع (آري فقط شروع و نه چيز بيشتري!!!) کرده است. چرا ما پيرو چنين انسانهائي نباشيم. چرا خود را وارد دنياي شاد و لذت‌بخش و قدرتمند آنان نکنيم؟؟

واقعاً راهي هست که ما انسانها بتوانيم واقعاً در عين داشتن قدرت و در عين فهم موضوع مورد عصباني واقعاً (فکراً) عصباني نشويم نه آنکه عصباني بشويم ولي عصبانيت خود را کنترل کنيم! اولين همين بود که گفته شد يعني:

«عصباني نشدن با عصبانيت را کنترل کردن بسيار تفاوت ميکند هرچند هر 2 در يک جهت هستند. اما عصباني نشدن کار ارزشمندي است که چنين فردي توانسته است فکر خود را تحت کنترل خود در آورد!»

اجازه ندهد هر فکري وارد افکار او شده و افکار او را کنترل کنند. اما فردي که فقط عصبانيت خود را کنترل ميکند متاسفانه چون ياد نگرفته است چگونه مانع ورود افکار منفي به افکار خود شود افکار منفي بصورت عصبانيت وارد افکار او شده اند و افکار او را تحت کنترل گرفته‌اند ولي به دو علت (1-اجبار اخلاق به عدم ظهور عصبانیت 2-ناتوانی اجتماعی در ظهور عصبانیت - مثلأ در برابر رئیس یا خریدار که فروشنده به دریافت پول از او نیازمند است-) عصبانيت خود را به ظهور نمیرساند! هرچند که واقعاً عصباني شده است! و افکار منفي ذهن او را اشغال کرده‌اند! به عبارت ديگر ما انسانها – خصوصاً شهرنشينان و خصوصاً تحصيلکرده‌ها- بايد ياد بگيريم چگونه در شرايط مولد خشم خشمگين نشويم و نه فقط خشم خود را کنترل کنيم! بدانيم کنترل خشم چندان مساًله مهمي نيست. فرديکه فقط خشم خودرا کنترل کرده است ذهن خود را نتوانسته حفظ کند و ذهن او در اشغال افکار منفي قرار گرفته است. به همين دليل بعد از اين مواقع فرد احساس خستگي واضح ميکند و تا مدتي (که کار مهمي دیگري وارد ذهن او نشده است) همچنان به اين موضوع – با عصبانيت- فکر ميکند و هميشه به شدت تمايل دارد در مورد اين موضوع با انسانهاي ديگر خصوصاً آنهائي که از دوستان و آشنايان او هستند صحبت کند و به اصطلاح درددل کند، ولي چرا ما انسانها اجازه ميدهيم درد وارد دل ما شود که بعد مجبور شويم از انسان ديگري کمک بگيريم و او را به زحمت اندازيم و وقت او را بگيريم تا با درددل کردن از شر دردي که وارد دل ما شده است خلاص شويم؟؟

يک نکته مهم در اين شرايط (که سوءتفاهم بين دو انسان سبب ميشود که اين امکان به افکار منفي داده شود که وارد افکار انسانها شوند و (افکار) آن دو انسان را تحت کنترل در آورند،) اين است که ما هميشه به اين موضوع فکر کنيم هدف فرعي ما بايد اين باشد که موضوع را به آن انسان ديگر بفهمانيم و هدف اصلي ما اين باشد که مطلقاً عصياني نشويم زيرا عصباني شدن يعني وقوع فعلي بر ما (مثلاً در اين شرايط وقوع عصبانيت) مثلاً سرد شدن، خسته شدن، گرم شدن، بيچاره شدن، آيا هيچ انساني از اينکه مثلاً سرد شده، خسته شده، گرم شده، بيچاره شده افتخار ميکند؟! يا اينکه اين موضوع را نقطه ضعف خود ميداند؟ آيا ما انسانها نبايد براي رفع ضعفهاي خود اقدام عاجل کنيم؟

يک علامت شروع عصبانيت ما افزايش شدت صداي ما است! و بايد حواسمان به اين موضوع باشد که اگر شدت صداي ما بالا رفت بدانيم ورود افکار منفي آغاز شده است زنگ خطر است يعني نيروهاي دشمن، چتربازها و کماندوهاي دشمن وارد قلعة ما شده‌اند. بايد وضع فوق‌العاده در قلعة خود را از وضعيت زرد (که از لحظه سوءتفاهم بين ما و انسان ديگر شروع شده بود) به وضعيت قرمز تبديل کنيم و فورا نيروهاي ويژه و کماندوهاي خود را به اين محل که محل نفوذ نيروهاي دشمن بوده بفرستيم و آنها را دستگير کنيم يعني اين نيروها که کماندوهاي قوي و نيرومند ما انسانها هستند:

1-صداي خود را آهسته کنيم 

2-سعي کنيم لبخند بزنيم (بايد لبخند ما واقعي باشد وگرنه قبول نيست)

3-به آن انسان اين گونه خطاب کنيم: {دوست عزيز! خانم يا آقاي محترم!} مخصوصاً کلمه «دوست عزيز» به شدت موثر است و به شدت نيروهاي دشمن تفرقه‌افکن را تضعيف ميکند.

 

 

منبع:www.thought-way.com